به نام دادار هستی بخش

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

در سخن با دوستان آهسته باش
تا ندارد دشمن خونخوار گوش
پیش دیوار آنچه گویی گوش دار
تا نباشد در پس دیوار گوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 4:24  توسط نیما ترقی  | 

 آنکه می گرید

آنکه می گرید با گردش شب
گفتگو دارد با من به نهان
از برای من خندان ست
آنکه می آید خندان، خندان
مردم چشمم، درحلقه ی چشم من اسیر
می شتابد ازپیش
رفته ست ازمن، ازآنگونه که هوش من از قالب سَر
نگه دوراندیش.
تا بیابم خندان چه کسی
وآن که می گرید با او چه کسی ست
رفته هرمحرم از خانه ی من
با من غمزده یک محرم نیست.
آب می غرّد درمخزن کوه
کوه ها غمناکند.
ابر می پیچد دامانش تر
وز فراز درّه« اوجا »ی جوان
بیم آورده برافراشته سَر.
من برآن خنده که او دارد، می گریم
وبرآن گریه که اوراست به لب، می خندم
و طراز شب را سرد وخموش
برخرابِ تِن شب می بندم.
چه به خامی به ره آمد کودک
چه نیابیده همه یافته دید
گفت: راهم بنما
گفتم: اورا که براندازه بگو
پیش تر بایدت از راه شنید.
همچنان لیکن می غرّد آب
زخم دارم به نهان می خندد
خنده ناکی می گرید.
خنده با گریه بیامیخته شکل
گل دوانده ست برآب
هر چه می گردد از خانه بدر
هر چه می غلتد، مدهوش درآب
کوه ها غمناکند
ابر می پیچد
وزفرازدرّه« اوجا »ی جوان
بیم آورده برافراشته قد.
                                         

          خرداد ماه سال ۱۳۲۷

منبع وب سایت نیما یوشیج

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:19  توسط نیما ترقی  | 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم وشد

ریش خود را ز ادب صاف نمـودم با تیـــغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم وشد

با بـــوی ادکلنـــی گشت معطر بدنــــم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز تــــه حلق ادا رفتـــــــم و شد

یکدم از قاســـم و جبار نگفتــــم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسـی نــه عصا داشتــــم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانــــی" نشنیدم ز خداوند چـــو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بــــی چون و چـــــرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خــــدا گفتـــــــم و او گفت بیا رفتــم و شد

مسـجد و دیـــر و خرابات بــــــه دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلکِ آبی بی سقف و ستون

پیر ِ من آنکه مرا داد ندا رفتـــــم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم وشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:10  توسط نیما ترقی  | 

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت روزی به ابلهی فربه

اسب تازی اگر ضعیف بود

همچنان از طویله خر   به

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:31  توسط نیما ترقی  | 

بماند سالها این نظم وترتیب

ز ما هر ذره خاک افتاده جایی

غرض نقشیست کز ما باز ماند

که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی برحمت

کند در کار درویشان دعایی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:25  توسط نیما ترقی  | 

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:18  توسط نیما ترقی  | 

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:15  توسط نیما ترقی  | 

کسی کو بر پر موری ستم کرد
هم از ماری قفای آن ستم خورد
به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
سپهر آیینه عدلست و شاید
که هرچ آن از تو بیند وا نماید
منادی شد جهان را هر که بد کرد
نه با جان کسی با جان خود کرد
مگر نشنیدی از فراش این راه
که هر کو چاه کند افتاد در چاه
سرای آفرینش سرسری نیست
زمین و آسمان بی‌داوری نیست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:37  توسط نیما ترقی  | 

ظالمی را خفته دیدم نیم‌روز

گفتم این فتنه‌است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنان بدزندگانی، مرده به

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:32  توسط نیما ترقی  | 

با دل پاک مرا جامه ناپاک رواست

بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:30  توسط نیما ترقی  | 

خاطر افسرده ای را شاد کردن همت است

باغ آفت دیده را آباد کردن همت است

در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست

روز قدرت از رفیقان یاد کردن همت است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:28  توسط نیما ترقی  | 

یا رب بنواز در وجود ما روح علی(ع)

نزدیک به سرنوشت ما روز علی(ع)

هرگز نبندد کسی در به رویت

با ذکر سه الله محمد(ص) علی(ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 22:5  توسط نیما ترقی  | 

حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید دور نماندی ز تخت خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 20:5  توسط نیما ترقی  | 

چون خدا يار است با سلطان مپيچ

چون ورق برگشت صد سلطان به هيچ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:51  توسط نیما ترقی  | 

به كجا چنين شتابان؟

گون از نسيم پرسيد

دل من گرفته زين جا

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟

همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم

به كجا چنين شتابان؟

به هر آنجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

سفرت بخير اما

تو و دوستي

خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران

برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:22  توسط نیما ترقی  | 

نشنيده اي كه زير چناري كدو بني

بررست و بردويدو به روز بيست؟

پرسيد از آن چنار كه تو چند ساله اي؟

گفتا دويست باشد و اكنون زيادتيست

خنديد ازو كدو كه من از تو به بيست روز

برتر شدم بگو تو كه اين كاهلي ز چيست؟

او را چنار گفت كه امروز اي كدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست

فردا كه به من و تو وزد باد مهرگان

آن گاه شود پديد كه از ما دو مرد كيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:21  توسط نیما ترقی  | 

 

روي به محراب نهادن چه سود

دل به بخارا و بتان طراز

ايزد ما وسوسه عاشقي

از تو پذيرد نپذيرد نماز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:19  توسط نیما ترقی  | 

رفت محيا شبي به خانه و ديد

زن خود با غياث بازاري

گفت اي فلان اين چه اطوار است

ديگران را به خانه مي آري

سخني در جواب شوهر گفت

كه ار آن فهم شد وفاداري

چه كنم كه آن نمي تواني كرد

تو كه صد من دل و شكم داري

اسب لاغر ميان به كار آيد

روز ميدان نه گاو پرواري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:18  توسط نیما ترقی  | 

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلومم نيست

كين دم كه فرو برم برارم يا نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:17  توسط نیما ترقی  | 

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:56  توسط نیما ترقی  | 

هرچند ز کار خود خبر دار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه کتاب چون نقطه  ی شک

بیکار نیم چو در نیم

امروز در این شهر چو من یاری نی

آورده به بازار رو خریداری نی

آنکس که خریدار به دور آیم نی

و آنکس که به دور آی خریدارم نی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 0:20  توسط نیما ترقی  | 

آن که چون پسته دیدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پیاز

پارسایان روی در مخلوق

پشت بر قبله می کنند نماز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:26  توسط نیما ترقی  | 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که مارا چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:16  توسط نیما ترقی  | 

گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:30  توسط نیما ترقی  | 

ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری

     یاد آر ز شمع مرده یار آر

ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب

    اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین

  از سردی دی، فسرده یاد آر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:28  توسط نیما ترقی  | 

هیچکس از پیش خود چیزی نشد

هیچ آهن خنجر تیزی نشد

هیچ حلوایی نشد استاد کار

تا که شاگرد شکر ریزی نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:14  توسط نیما ترقی  | 

دوش از پیر عقل پرسیدم

 کای تو دانا به راز های نهفت

 رفت بسیار از علی و عمر

 در میان صحابه گفت و شنفت

که سزد جانشین پیغمبر؟

 هین بگو فاش ,در جوابم گفت

 که:بجایش نشیند از پس مرگ

 آنکه در زندگی به جایش خفت


 آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی

 آن یار که او نفس نبی بود علی بود

 آن شیر دلاور که برای طمع نفس

 بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است

 تا هست علی باشد و تا بود علی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:59  توسط نیما ترقی  | 

گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد؟

مرده اند از بیم یاران نام داران را چه شد؟

جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش

قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:4  توسط نیما ترقی  | 

خشك آمد كشتگاه من

در جوار كشت همسايه.

گرچه می گويند: "می گريند روی ساحل نزديك

سوگواران در ميان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسدباران؟

 

بر بساطی كه بساطی نيست

در درون كومه ی تاريك من  كه ذره ای با آننشاطی نيست

و جدار دنده های نی به ديوار اتاقم  دارداز خشكيش می تركد

-چون دل ياران كه در هجران ياران-

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسدباران؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:7  توسط نیما ترقی  | 

کوله بارت بربند ،
شاید این چند سحرفرصت آخر باشد که به مقصد برسیم ،
بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم . . .
میشود آسان رفت ،
می شود کاری کرد که رضا باشد او ،
ای سبکبال در این راه شگرف ،
در دعای سحرت ، در خدایی شدنت ،
هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم .
. .

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط نیما ترقی  | 

مطالب قدیمی‌تر