به نام دادار هستی بخش

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 15:21  توسط نیما ترقی  | 

این شعر با دیدن مجدد سریال زیبای در چشم باد دوباره برام یاد آوری شد:
البته تو این فیلم با لحن قدیمی و موسیقی خونده میشه و خیلی جالبه

این شعر حال و هوای دوران مشروطه رو بازگو می کند.

 قسمت هایی از این شعر:

مشتی اسمال،به علی،کاروبارا زار شده
تو بمیری،پاتوق ما بچه بازار شده
هر کسی واسه خود،یکه میاندار شده
علی زهتاب در این مُلک،پاتوقدار شده
وکیل مجلسِ ما،جخت آقا سردار شده


واژه ها:
جخت به معنی دقیقاً  و درست


مشتی اسمال،نمیدونی چی کشیدیم به حق
چه قده واسه مشروطه دویدیم به حق
پاهامون پینه زد و پاک بریدیم به حق
یه جوونِ پر و پا قرص ندیدیم به حق
همه از پیر و جوون،ورمال و وردار شده

واژه ها:
ورمال .فرارکننده . (ناظم الاطباء).
وردارنده و ورمالنده : کسی که پول یا مال اشخاص را بالا می کشد، مال مردم خور.


بعد از این برسرِ ماها چه بلاها برسه
چه بلاها که از این خلق به ماها برسه
به گوشِ ما و تو فردا،چه صداها برسه
کارِ این مُلک،از اینجا به کجاها برسه
تقی نجار رو بپا،اوستای معمار شده

مشتی اسمال به اون جفت،سیبیلات قسمه
لوطیِ حق و حساب دون،به خدا خیلی کمه
هر کسی رو که تو بحرش بروی،اهلِ نمه
مار به اینها بزنه،والله بر ما،ستمه
سراسر،راسته ی ما،معدن اطوار شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 22:3  توسط نیما ترقی  | 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 21:57  توسط نیما ترقی  | 

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکشَ،
                                       یا بازگذارتا بمیرم
                                       کز دیدن روزگار سیرم.
دیری ست که درزمانه ی دون
ازدیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و اِلم رفت
تا باقی عمر چون سپارم.
                                     نه بخت بد مراست سامان
                                     و ای شب، ‌نه تراست هیچ پایان.

چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه.
                                        بس که شدی تو فتنه ی سخت
                                       سرمایه ی درد و دشمن بخت.

این قصه که می کنی تو با من
زین خوبترایچ قصه ئی نیست
خوبست و لیک باید ازدرد
نالان شد و زار زار بگریست.
                                           بشکست دلم ز بی قراری
                                         کوتاه کن این فسانه،‌ باری

آنجا که زشاخ گل فرو ریخت
آنجا که بکوفت باد بردَر
وآنجا که بریخت آب مواج
تابید براو مَه منوّر.
                                             ای تیره شب دراز دانی
                                            کانجا چه نهفته بُد نهانی ؟

بود ست دلی زدرد خونین
بود ست رخی زغم مکدر
بو د ست بسی سِرپُرامیّد
یاری که گرفته یاردر بَر.
                                      کوآنهمه بانگ و ناله ی زار
                                      کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان ست ؟
عجز بشرست این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان ست ؟
                                       درسیرتو طاقتم بفرسود
                                       زین منظره چیست عاقبت سود ؟

تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و توهمانطور
استاده به شکل خوف آور.
                                                  تاریخچه ی گذشتگانی
                                                  یا رازگشای مردگانی؟

تو آینه دارروزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا دشمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
                                               بگذارمرا به حالت خویش
                                               با جاِن فسرده ودِل ریش

بگذارفرو بگیردَم خواب
کزهرطرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد.
                                                   شد محو یکان یکان ستاره
                                                        تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذاربخواب اندرآیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم زهر فسانه.
                                           بگذار که چشم ها ببندد
                                           کمتربه من این جهان بخندد.
                                                                                                        سال ۱۳۰۱

منبع

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 1:46  توسط نیما ترقی  | 

کفر نگو گر که شبی بی نانی - - - چاره ساز است خداوند رحیم

می گشاید گره کارت زود - - - پر ز جود است خداوند کریم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:15  توسط نیما ترقی  | 

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی - - - که بداند غم رسوایی و دلتنگی ما

غم به دل،کیسه تهی،درد فزون می دانم - - - هست خدایی که شود ضامن تنهایی ما

دارم ایمان که خداوند تبارک امشب - - - شاد و مسرور کند این دل دریایی ما


برچسب‌ها: هزار و یک شب, قصه پیر مرد
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:13  توسط نیما ترقی  | 

در سخن با دوستان آهسته باش
تا ندارد دشمن خونخوار گوش
پیش دیوار آنچه گویی گوش دار
تا نباشد در پس دیوار گوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 4:24  توسط نیما ترقی  | 

 آنکه می گرید

آنکه می گرید با گردش شب
گفتگو دارد با من به نهان
از برای من خندان ست
آنکه می آید خندان، خندان
مردم چشمم، درحلقه ی چشم من اسیر
می شتابد ازپیش
رفته ست ازمن، ازآنگونه که هوش من از قالب سَر
نگه دوراندیش.
تا بیابم خندان چه کسی
وآن که می گرید با او چه کسی ست
رفته هرمحرم از خانه ی من
با من غمزده یک محرم نیست.
آب می غرّد درمخزن کوه
کوه ها غمناکند.
ابر می پیچد دامانش تر
وز فراز درّه« اوجا »ی جوان
بیم آورده برافراشته سَر.
من برآن خنده که او دارد، می گریم
وبرآن گریه که اوراست به لب، می خندم
و طراز شب را سرد وخموش
برخرابِ تِن شب می بندم.
چه به خامی به ره آمد کودک
چه نیابیده همه یافته دید
گفت: راهم بنما
گفتم: اورا که براندازه بگو
پیش تر بایدت از راه شنید.
همچنان لیکن می غرّد آب
زخم دارم به نهان می خندد
خنده ناکی می گرید.
خنده با گریه بیامیخته شکل
گل دوانده ست برآب
هر چه می گردد از خانه بدر
هر چه می غلتد، مدهوش درآب
کوه ها غمناکند
ابر می پیچد
وزفرازدرّه« اوجا »ی جوان
بیم آورده برافراشته قد.
                                         

          خرداد ماه سال ۱۳۲۷

منبع وب سایت نیما یوشیج

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:19  توسط نیما ترقی  | 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم وشد

ریش خود را ز ادب صاف نمـودم با تیـــغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم وشد

با بـــوی ادکلنـــی گشت معطر بدنــــم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز تــــه حلق ادا رفتـــــــم و شد

یکدم از قاســـم و جبار نگفتــــم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسـی نــه عصا داشتــــم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانــــی" نشنیدم ز خداوند چـــو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بــــی چون و چـــــرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خــــدا گفتـــــــم و او گفت بیا رفتــم و شد

مسـجد و دیـــر و خرابات بــــــه دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلکِ آبی بی سقف و ستون

پیر ِ من آنکه مرا داد ندا رفتـــــم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم وشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:10  توسط نیما ترقی  | 

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت روزی به ابلهی فربه

اسب تازی اگر ضعیف بود

همچنان از طویله خر   به

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:31  توسط نیما ترقی  | 

بماند سالها این نظم وترتیب

ز ما هر ذره خاک افتاده جایی

غرض نقشیست کز ما باز ماند

که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی برحمت

کند در کار درویشان دعایی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:25  توسط نیما ترقی  | 

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:18  توسط نیما ترقی  | 

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:15  توسط نیما ترقی  | 

کسی کو بر پر موری ستم کرد
هم از ماری قفای آن ستم خورد
به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
سپهر آیینه عدلست و شاید
که هرچ آن از تو بیند وا نماید
منادی شد جهان را هر که بد کرد
نه با جان کسی با جان خود کرد
مگر نشنیدی از فراش این راه
که هر کو چاه کند افتاد در چاه
سرای آفرینش سرسری نیست
زمین و آسمان بی‌داوری نیست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:37  توسط نیما ترقی  | 

ظالمی را خفته دیدم نیم‌روز

گفتم این فتنه‌است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنان بدزندگانی، مرده به

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:32  توسط نیما ترقی  | 

با دل پاک مرا جامه ناپاک رواست

بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:30  توسط نیما ترقی  | 

خاطر افسرده ای را شاد کردن همت است

باغ آفت دیده را آباد کردن همت است

در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست

روز قدرت از رفیقان یاد کردن همت است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:28  توسط نیما ترقی  | 

یا رب بنواز در وجود ما روح علی(ع)

نزدیک به سرنوشت ما روز علی(ع)

هرگز نبندد کسی در به رویت

با ذکر سه الله محمد(ص) علی(ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 22:5  توسط نیما ترقی  | 

حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید دور نماندی ز تخت خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 20:5  توسط نیما ترقی  | 

چون خدا يار است با سلطان مپيچ

چون ورق برگشت صد سلطان به هيچ

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:51  توسط نیما ترقی  | 

به كجا چنين شتابان؟

گون از نسيم پرسيد

دل من گرفته زين جا

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟

همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم

به كجا چنين شتابان؟

به هر آنجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

سفرت بخير اما

تو و دوستي

خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران

برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:22  توسط نیما ترقی  | 

نشنيده اي كه زير چناري كدو بني

بررست و بردويدو به روز بيست؟

پرسيد از آن چنار كه تو چند ساله اي؟

گفتا دويست باشد و اكنون زيادتيست

خنديد ازو كدو كه من از تو به بيست روز

برتر شدم بگو تو كه اين كاهلي ز چيست؟

او را چنار گفت كه امروز اي كدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست

فردا كه به من و تو وزد باد مهرگان

آن گاه شود پديد كه از ما دو مرد كيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:21  توسط نیما ترقی  | 

 

روي به محراب نهادن چه سود

دل به بخارا و بتان طراز

ايزد ما وسوسه عاشقي

از تو پذيرد نپذيرد نماز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:19  توسط نیما ترقی  | 

رفت محيا شبي به خانه و ديد

زن خود با غياث بازاري

گفت اي فلان اين چه اطوار است

ديگران را به خانه مي آري

سخني در جواب شوهر گفت

كه ار آن فهم شد وفاداري

چه كنم كه آن نمي تواني كرد

تو كه صد من دل و شكم داري

اسب لاغر ميان به كار آيد

روز ميدان نه گاو پرواري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:18  توسط نیما ترقی  | 

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلومم نيست

كين دم كه فرو برم برارم يا نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:17  توسط نیما ترقی  | 

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:56  توسط نیما ترقی  | 

هرچند ز کار خود خبر دار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه کتاب چون نقطه  ی شک

بیکار نیم چو در نیم

امروز در این شهر چو من یاری نی

آورده به بازار رو خریداری نی

آنکس که خریدار به دور آیم نی

و آنکس که به دور آی خریدارم نی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 0:20  توسط نیما ترقی  | 

آن که چون پسته دیدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پیاز

پارسایان روی در مخلوق

پشت بر قبله می کنند نماز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:26  توسط نیما ترقی  | 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که مارا چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:16  توسط نیما ترقی  | 

گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:30  توسط نیما ترقی  | 

مطالب قدیمی‌تر