نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز
شب آبستن است ای برادر به روز

نوشته شده توسط نیما ترقی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
|
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخو

نوشته شده توسط نیما ترقی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
|
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

نوشته شده توسط نیما ترقی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
|
ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو
چین شکن زلفت چون نافهٔ چین خوش بو
ماه است رخت یا روز؟ مشک است خطت یا شب؟
سیم است برت یا عاج؟ سنگ است دلت یا رو؟
لعلت به در دندان بشکست لب پسته
زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو
آن رایحهٔ زلف است یا لخلخهٔ عنبر؟
یا غالیه میساید در باغچه حسن او؟
گفتی سخن خود رابا یار بباید گفت
ای کاش توانستی گفتن سخنی با او
بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت
گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو
با ما به این میباش تا راز نگردد فاش
نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو
استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما
دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو

نوشته شده توسط نیما ترقی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
|
گویند که صبرآتش عشقت بنشاند
زان سرو قد آزاد نشستن که تواند
ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده
باشد که مرا یکنفس از خود برهاند
موری اگر از ضعف بگیرد سردستم
تا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افکند سپهرم بدیاری که وجودم
گر خاک شود باد به کرمان نرساند
فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم
جز دیده کس آبی بلبم بر نچکاند
گویم که دمی با من دلسوخته بنشین
برخیزد و برآتش تیزم بنشاند
چون میگذری عیب نباشد که بپرسی
کان خستهٔ دلسوخته چون میگذراند
برحسن مکن تکیه که دوران لطافت
با کس بنمی ماند و کس با تو نماند
دانی که چرا نام تو در نامه نیارم
زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند
روزی که نماند ز غم عشق تو خواجو
اسرار غمش برورق دهر بماند

نوشته شده توسط نیما ترقی در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
|
يک پلنگ تيزپا و قدرتمند، اگر با هزار کيلومتر سرعت هم بدود باز نميتواند به پرواز درآيد.
ولى يک گنجشک کوچک با کمترين سرعت هم پرواز مي كند. زيرا براى پرواز نياز به بال داريم نه قدرت و سرعت!
بالِ پرواز ما انسانها، ذهن ماست.
موفقيت، هيچ ربطى به هيکل، زيبايى، جنسيت، قدرت، سن و سال، داخلى و خارجى بودن ندارد!
درصد موفقيت انسانها بستگى به درصد استفاده از قدرت ذهنشان دارد.
به قول مولانا:
رهِ آسمان درون است؛ پرِ عشق را بجنبان
پرِ عشق چون قوى شد؛ غم نردبان نماند
به نقل از گروه تلگرام دیجی کتاب

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵
|
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی...

نوشته شده توسط نیما ترقی در جمعه چهاردهم آبان ۱۳۹۵
|
سراپا
اگر
زرد و پژمرده ایم
ولی
دل به پاییز
نسپرده ایم
چو گلدان خالی
لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

نوشته شده توسط نیما ترقی در یکشنبه نهم آبان ۱۳۹۵
|
فلک مزدور ایمای تو باشد نوازد هر که را رای تو باشد
شود مجروح مغز استخوانم سر خاری چو در پای تو باشد
نیازارم ز خود هرگز دلی را که میترسم در او
جای تو باشدحریفی کز خرد بازیچه سازد نگاه کارفرمای تو باشد
دو عالم نقد جان در دست دارند به بازاری که سودای تو باشد
گل صد رنگ میروید از آن خاک که دُردی نوش صهبای تو باشد
کدورت نیست کاخ سینهای را که راهش بر تماشای تو باشد
نهایت نیست طومار دلی را که عنوانش
تمنای تو باشد

نوشته شده توسط نیما ترقی در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴
|
ز هنر به خود نگنجم چو به خم میِ معانی بدرد لباس بر تن چو بجوشدم معانی
ملکا به فضل و همت، من و تو چرا ننازیم نه مرا عوض نه قیمت، نه تو را بدل نه ثانی
تو ز من مدیح خواهی، به سخن فرو نمانم ز تو من نوال خواهم، به کرم فرو نمانی
همه دُر به بحر ریزم ز عطای خانخانان که محیط، کشتیم را نکشد ز بس گرانی
همه عیش این جهانی ز عنایت تو دیدم چه شود اگر ببینم ز تو زاد آن جهانی
بجز این دعا نگویم که جز این ریاست دیگر که به مقصدت رساند چو به مقصدم رسانی

نوشته شده توسط نیما ترقی در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴
|
دلتنگ غروبــــی خفه بیــــرون زدم از در در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را
یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را
هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم؟
رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم را
گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب تکـــــــرار کنم درس سنین صغـــــرم را
گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را
کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء مادر کان گهــــــــرم یابم و مهـــــد پدرم را
با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را
پیچیـــدم ازان کوچهء مانوس که در کام باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را
افسوس که کانــــــون پـدر نیز فروکشت از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را
چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را
درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را
در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را
ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر یک در نگشایــــــــد که بپرسد خبرم را
یک بچـــــــه همسایه ندیدم به سرکوی تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن پنهان که نبیند پســــــــرم چشم ترم را
می خواستم این شیب و شبابم بستاننـــــد طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را
چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را
کم کم همه را درنظــــر آوردم و ناگاه ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را
این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و آن نالهء شبگیـر وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را
تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را
یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت "چه کردی، در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟"
حرفم به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را
فی الجمـله شدم ملتمس از در به دعایی کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را
اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را
ناگه، پسرم گفت: " چه میخواهی ازین در؟" گفتم، "پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!"

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴
|
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
گر با تو بر سرو زر، دارد کسی نزاعی
من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد
دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها
لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟
در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان
باید که در میانه، غیر از نظر نباشد
چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق
ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد
از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش
آبی زند بر آتش، کان بیجگر نباشد

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴
|
دل میرود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز! باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبل هاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت روزی تفقدی کن، درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است: «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
آن تلخوَش که صوفی اُم الخبائِثَش خواند اشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود مپوشید این خرقه میآلود ای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴
|
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت روزی به ابلهی فربه
اسب تازی اگر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰
|
بماند سالها این نظم وترتیب
ز ما هر ذره خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی برحمت
کند در کار درویشان دعایی

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰
|
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰
|
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰
|
| کسی کو بر پر موری ستم کرد |
|
هم از ماری قفای آن ستم خورد |
| به چشم خویش دیدم در گذرگاه |
|
که زد بر جان موری مرغکی راه |
| هنوز از صید منقارش نپرداخت |
|
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت |
| چو بد کردی مباش ایمن ز آفات |
|
که واجب شد طبیعت را مکافات |
| سپهر آیینه عدلست و شاید |
|
که هرچ آن از تو بیند وا نماید |
| منادی شد جهان را هر که بد کرد |
|
نه با جان کسی با جان خود کرد |
| مگر نشنیدی از فراش این راه |
|
که هر کو چاه کند افتاد در چاه |
| سرای آفرینش سرسری نیست |
|
زمین و آسمان بیداوری نیست |

نوشته شده توسط نیما ترقی در جمعه سی ام دی ۱۳۹۰
|
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنهاست خوابش برده به
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بدزندگانی، مرده به

نوشته شده توسط نیما ترقی در جمعه سی ام دی ۱۳۹۰
|
با دل پاک مرا جامه ناپاک رواست
بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰
|
خاطر افسرده ای را شاد کردن همت است
باغ آفت دیده را آباد کردن همت است
در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست
روز قدرت از رفیقان یاد کردن همت است

نوشته شده توسط نیما ترقی در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰
|
یا رب بنواز در وجود ما روح علی(ع)
نزدیک به سرنوشت ما روز علی(ع)
هرگز نبندد کسی در به رویت
با ذکر سه الله محمد(ص) علی(ع)

نوشته شده توسط نیما ترقی در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰
|
حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید دور نماندی ز تخت خویش

نوشته شده توسط نیما ترقی در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹
|
چون خدا يار است با سلطان مپيچ
چون ورق برگشت صد سلطان به هيچ

نوشته شده توسط نیما ترقی در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹
|
به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان؟
به هر آنجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت بخير اما
تو و دوستي
خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹
|
نشنيده اي كه زير چناري كدو بني
بررست و بردويدو به روز بيست؟
پرسيد از آن چنار كه تو چند ساله اي؟
گفتا دويست باشد و اكنون زيادتيست
خنديد ازو كدو كه من از تو به بيست روز
برتر شدم بگو تو كه اين كاهلي ز چيست؟
او را چنار گفت كه امروز اي كدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست
فردا كه به من و تو وزد باد مهرگان
آن گاه شود پديد كه از ما دو مرد كيست؟

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹
|
روي به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ايزد ما وسوسه عاشقي
از تو پذيرد نپذيرد نماز

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹
|
رفت محيا شبي به خانه و ديد
زن خود با غياث بازاري
گفت اي فلان اين چه اطوار است
ديگران را به خانه مي آري
سخني در جواب شوهر گفت
كه ار آن فهم شد وفاداري
چه كنم كه آن نمي تواني كرد
تو كه صد من دل و شكم داري
اسب لاغر ميان به كار آيد
روز ميدان نه گاو پرواري

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹
|
تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پر كن قدح باده كه معلومم نيست
كين دم كه فرو برم برارم يا نه

نوشته شده توسط نیما ترقی در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹
|
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

نوشته شده توسط نیما ترقی در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹
|